است که بنیان روانی فردیت انسان کلان شهر, تشدید تحریکات عصبی است. شهری تیزهوش‌تر از روستایی است و در تقاضای کمک دیگران, به جای قلب با مغزش واکنش نشان می‌دهد. به عبارتی انسان شهری اهمیتی به مسائل و گرفتاری دیگران نمی‌دهد و نمی‌خواهد خود را درگیر مشکلات دیگران کند, سوال این است که آیا سکنه شهر بزرگ تمام احساس مسئولیت‌ها و همدردی خود را نسبت به همسایه خویش از دست می‌دهد؟ زیمل با جواب مثبت به این پرسش بر بی‌تفاوتی به عنوان یکی از ویژگی‌های زندگی شهری تاکید می‌کند. وی می‌افزاید که فضای شهری, فرصت‌های شهرنشینان را برای ایجاد تماسهای نزدیک و عاطفی با دیگران بسیار کم می‌کند و خود محوری, هدف و موضوع اصلی زندگی افراد می‌شود.
لویی ورث نیز به شهرنشینی به عنوان شکلی از زندگی اجتماعی نگاه کرده است. وی شهر را چنین تعریف کرده است: “جایگاه نسبتاً بزرگ, متراکم و دائمی افرادی که از لحاظ اجتماعی و فرهنگی ناهمگونند” به عقیده وی شهری که واجد خصوصیات فوق باشد, اثرات متعددی بر سکنه خود خواهد داشت که بدانها اشاره می‌کنیم:
الف) جمعیت زیاد و تراکم شهر معمولا تفاوت‌های فردی را افزایش می‌دهد و همانطور که دورکیم اشاره کرده است, افزایش تعداد جمعیت وقتی فضا (جغرافیا) ثابت باشد موجد تفاوت و تقسیم کار بین افراد است.
ب) جمعیت زیاد و متراکم شهر, موجب جداسازی گروه‌های اجتماعی بر اساس ویژگی‌های عمومی ایشان مثل رنگ, قومیت و منزلت اقتصادی اجتماعی می‌شود.
ج) شهرنشینی موجب تقطیع زندگی خصوصی فرد و غیرعاطفی شدن روابط انسانها می‌شود. جمعیت زیاد و تراکم, مانع می‌شود که آدمی همچون شخصیتی کامل با دیگران ارتباط برقرار کند. البته منظور این نیست که معاشرت‌های کمتری در شهرها صورت می‌گیرد, بلکه با وجود معاشرین زیادتر و تواتر بیشتر با تعامل با دیگران نسبت افراد آشنا در این میان بسیار کمتر است. به بیان دیگر, قرابت فیزیکی با دیگران در فضای تراکم شهر موجب بعد فاصله اجتماعی بین اشخاص می‌شود. به عقیده ورث تماسهای شهری‌ها با یکدیگر در عین حال که چهره به چهره نیز هستند, بهرحال سطحی , زودگذر, جزئی و غیرعاطفی است. در نهایت باید گفت شهرنشینی انسان را پیچیده و عقل‌گراتر می‌کند.
د) زندگی شهری ابزار رسمی رقابت و کنترل رسمی و انتخاب نماینده را جانشین وجدان عمومی می‌سازد. نتیجه آنکه فشار بیگانگی, فردگرایی و مخصوصاً نابسامانی اجتماعی پدیده‌های شهری‌اند. (ملکی1375,ص138)

2-8 ملاحظات نسلی
از برخی جهات می‌توان گفت که یک نسل عبارت است از فاصله میان والدین با فرزندانشان. شاید این تعریف چندان راهگشا به نظر نرسد ونیازمند آن باشیم که به تعریف بهتری از نسل دست بیابیم. کریستوفربالس در “ذهنیت نسلی” سعی میکند معنای جامع‌تری را عرضه دارد. “حدودا در هر ده سال ما از فرهنگ، ارزش‌ها، پسندها، علایق هنری، دیدگاه‌های سیاسی و قهرمان‌های اجتماعی خود تعریفی جدید ارائه میکنیم. این مجموعه هر یک دهه، به نحوی بارز دگرگون میشود.” و خود باز با این تعریف راضی نمی‌شود و به پیروی از”هیوز” مفهوم نسل را انعطاف پذیرتر از این می‌داند که بتوان آن را با مفهوم دهه به سادگی تعریف کرد. “نسل‌هایی هستند که [ آراء و افکارشان] مدتها تداوم می‌آورد ومتقابلاً برخی نسلها دیری نمی‌پایند. فقط از راه مشاهده است که می‌توانیم ببینیم این منحنی در کدام نقاط مسیرش را عوض میکند.” سپس خود “بالس” اینگونه نتیجه گیری می‌کند که بهتر است بگوییم حدوداً در هر ده سال‌، امکان پیدایش یک نسل جدید بطور”بالقوه” وجود دارد‌. در اینجاست که وی دست به تعریف “ابژه نسلی” میزند که راهگشای ما در ایضاح مفهوم نسل می‌باشد. “ابژه‌های نسلی آن پدیده‌هایی هستند که برای ایجاد حس هویت نسلی بکار می‌بریم. این ابژه‌ها چه بسا توسط نسل‌های قبلی نیز استفاده شده باشند، اما برای آنان حکم چارچوب شکل دهنده یک نسل را نداشته‌اند، حال آنکه برای کودکانی که بعدها در سنین جوانی با تجربه کردن این ابژه‌ها به نحوی ناخودآگاهانه احساس همبستگی [ نسلی ] می‌کنند، چنین حکمی را دارند.” مثلا برای جوانان امروز، شاید بتوانیم ابژه‌های نسلی چون خاتمی‌، دوم خرداد، هدیه تهرانی، شادمهر عقیلی‌، کوی دانشگاه و… را نام برد. مثلا حادثه کوی دانشگاه برای نسل سوم انقلاب همان‌قدر ابژه نسلی محسوب می‌شود که ماجرای گروگان‌گیری سفارت آمریکا برای نسل انقلاب به شمار می‌آمد.
بطور خلاصه این‌طور می‌توان گفت که نسل عبارت است از”مجموعه‌ای از انسانها که در ابژه‌های نسلی با یکدیگر سهیم شده‌اند، یعنی کسانی‌که از ابژه‌های معینی برخوردار شده، آن ابژه‌ها را بخوبی درک کرده‌اند و در نتیحه اکنون به آهستگی بینشی درباره واقعیت اجتماعی برای خود به وجود می‌آورند.” (بالس 1380، ص 9) شاید مقایسه دیوار اتاقهای خوابگاه کوی دانشگاه بهترین بیانگر ابژه‌های نسلی در چند دهه اخیر باشد، ابژه‌های فرهنگیی‌که بخشی از دیرینه‌شناسی ذهنیت نسلی‌اند و بخوبی مشاهده می‌شود که چگونه زیر و رو شده‌اند.
به تعبیر “بالس” فقط زمانی که نسلی نوظهور‌، سلیقه‌های نسل قبلی را به وضوح نقض می‌کند، می‌توان فهمید نسلی جدید ظهور کرده است. نسل نوظهور به نوبه خود ممکن است نسل‌های قدیمی‌تر را به شدّت بهت زده کنند.”در دهه 1960 کم وبیش همین طور شد. جوانان موهایشان را بلند کردند، در نافرمانی مدنی خبره شدند، رابطه جنسی بی ثبات را ستودند و یکدیگر را به ترک تحصیل توصیه کردند.” (بالس 1380،ص11)
اینگلهارت دوران اجتماعی شدن را یکی از عوامل مهم در برگرفتن ارزش‌های فرد می‌داند.آنجا که وی سخن از تحول ارزشی در یک نسل می‌کند، ریشه آن را در دوران اجتماعی شدن آن نسل می‌بیند. در تجربیاتی که آن نسل در آن شریک بوده است. به تعبیر بالس، درتغییر ابژه‌های نسلی که آنان را بهم وصل می‌کند.
حدوداً در هر ده سال ما از فرهنگ، ارزش‌ها، پسندها، علایق هنری، دیدگاه‌های سیاسی و قهرمان‌های اجتماعی خود تعریفی جدید ارائه می‌کنیم. البته منظور از یک دهه, انعطاف‌پذیرتر از آن است که آن را دقیقاً ده سال به حساب آوریم. شاید بهتر باشد بگوییم حدوداً در هر ده سال‌، امکان پیدایش یک نسل جدید بطور”بالقوه” وجود دارد. نسلی که وجه ممیزه اش ابژه‌های نسلی جداگانه می‌باشد. همانطور که قبلاً نیز اشاره شد, ابژه‌های نسلی آن پدیده‌هایی هستند که برای ایجاد حس هویت نسلی بکار می‌بریم. این ابژه‌ها چه بسا توسط نسل‌های قبلی نیز استفاده شده باشند، اما برای آنان حکم چارچوب شکل دهنده یک نسل را نداشته‌اند، حال آنکه برای کودکانی که بعدها در سنین جوانی با تجربه کردن این ابژه‌ها به نحوی ناخودآگاهانه احساس همبستگی [‌نسلی‌] می‌کنند.
بطور خلاصه این‌طور می‌توان گفت که نسل عبارت است از “مجموعه‌ای از انسان‌ها که در ابژه‌های نسلی با یکدیگر سهیم شده‌اند، یعنی کسانی‌که از ابژه‌های معینی برخوردار شده، آن ابژه‌ها را بخوبی درک کرده‌اند و در نتیحه اکنون به آهستگی بینشی درباره واقعیت اجتماعی برای خود به وجود می‌آورند.” (بالس 1380، ص 9) به تعبیر “بالس” فقط زمانی که نسلی نوظهور‌، سلیقه‌های نسل قبلی را بوضوح نقض می‌کند، می‌توان فهمید نسلی جدید ظهور کرده است. نسل نوظهور به نوبه خود ممکن است نسل‌های قدیمی‌تر را به شدّت بهت زده کند.
حال جمیعت مورد نظر ما, بدلیل آنکه هم سن می‌باشند و ابژه‌های نسلی مشترکی را تجربه نموده‌اند, یک نسل به شمار می‌روند. نسلی که ابژه‌های نسلی چون دوران سازندگی و آزادسازی اقتصادی (بعد از جنگ) را تجربه کرده‌اند ولاجرم ارزش‌های اقتصادی برای این نسل مهم‌تر از نسل پیشین خود (حداقل نسلی که دوران جنگ را دیده) به شمار می‌رود.
به دلیل رهایی کشور از جنگ و تغییر فضای حاکم در آن دوران که روحیه مبارزه و ایثار تبلیغ بیشتری می‌شد, طبیعتاً ارزش‌های مذهبی با اهمیت‌تر جلوه می‌نمود. ولی جمعیت مورد بررسی بدلیل آنکه سال‌ها با آن دوران فاصله دارند و در شرایطی رشد نموده‌اندکه تبلیغات کشور به سوی توسعه اقتصادی و رفاه مادی بوده, باید پیش بینی نمود برای این نسل ارزش‌های مذهبی جایگاهی چون قبل را نداشته باشد. تفسیرهای ئیدولوژیک که بهترین کارکرد را در دوران جنگ از خود نشان می‌دهند در این برهه کم رنگ‌تر و کم اقبال‌تر می‌شوند.
در زمانی که کشور درگیر جنگ می‌باشد, همانطور که لوئیس کوزر می‌گوید انسجام اجتماعی در داخل جامعه بالا می‌رود. در این فضا فردگرایی کمتر توان آن را پیدا می‌کند که جلوه پیدا کند. جمعیت مورد تحقیق با توجه به اینکه در فضای بعد از جنگ زیسته‌اند, پیش بینی می‌شود که فردگرایی برایشان مهم تر از نسل قبل ظهور پیدا کند.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   تحقیق با موضوعاستاد راهنما، طلاق، امام صادق

فصل سوم
روش‌شناسی تحقیق

3.
روش شناسی تحقیق
3-1 مدل تحلیلی
3-1-1 چهارچوب نظری
با توجه به اقبال وسیعی که در سطح محافل علمی از نظریه اینگلهارت شده و در عین حال توانایی این نظریه در توضیح تغییرات ارزشی در جوامع پیشرفته صنعتی, از آن به عنوان چارچوب نظری تحقیق حاضر استفاده شده است. البته با توجه به ویژگی‌های جامعه ایران و تفاوت‌هایی که با جامعه غربی دارد, برای تبیین مسئله از نظریه خرده فرهنگ طبقاتی و همچنین ملاحظات نسلی نیز بهره برده‌ایم.
نظریه اینگلهارت بر روی دو فرضیه بنا شده است: “فرضیه کمیابی” و “فرضیه اجتماعی‌شدن”.
“فرضیه کمیابی” اولویت‌های فرد را بازتاب محیط اجتماعی- اقتصادی وی می‌داند. شخص بیشترین ارزش‌ها را برای آن چیزهایی قائل می‌شود که عرضه آنها نسبتاً کم است. برای فهم این فرضیه که بسیار شبیه “اصل نزولی بودن مطلوبیت نهایی” در اقتصاد است، مفهوم سلسله مراتب نیازها بسیار به کار ما می‌آید. مردم به دنبال اولین نیازهایی می‌روند که ارضا نشده‌اند و طبیعتاً با ارضای بادوام هر سطح از نیازها‌، به سراغ سطح بعدی می‌روند.
“فرضیه اجتماعی‌شدن” نیز بیان می‌دارد که مناسبات میان محیط اجتماعی- اقتصادی و اولویت‌های ارزشی، یک رابطه مبتنی بر تطابق بلافاصله نیست، بلکه یک تاخیر زمانی محسوس در این میان وجود دارد، زیرا ارزش‌های اصلی شخص تا حدود زیادی انعکاس شرایطی است که در طول سال‌های قبل از بلوغ وی حاکم بوده است.
نظریه ارزش‌های مادی فرامادی اینگلهارت (که بر روی دو نظریه کمیابی و اجتماعی شدن استوار است) راهنمای بسیار خوبی برای تحقیق حاضر به شمار می‌رود. اینگلهارت تغییرات اقتصادی، تکنولوژیکی و اجتماعی- سیاسی چند دهه اخیر جوامع پیشرفته را باعث تحولاّت فرهنگی آن دیار می‌داند و نشان داده است که این جوامع تجربه گذر از “ارزش‌های مادّی” به “ارزش‌های فرامادّی” داشته‌اند.
طبق نظریه خرده فرهنگ‌های طبقاتی هر طبقه دارای الگوهای ارزش‌های

دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید